

استعاره های قدیمی
مرور مجموعه ی شعر «استعاره های بی گناه» سروده ی عباس عبادی
ساده نيست که بی حيا به مرور نخستين مجموعه ی شعر استاد هميشه ام ـ عباس عبادی ـ بنشينم. اما آموزگاران و پدرانی از اين دست ، حاضر جوابی و درس پس دادن را می پسندند و دوستانه از تقصير من چشم می پوشند.
پس به اميد خطا بخشی و جرم پوشی استاد!
آقای عبادی متعلق به دوره ای از شاعران معاصر است که شعر هم در تعدد شاعران و هم در بسياری نحله ها به تکثر و تنوع پر ويران و آبادی خود رسيده است. چنان که در پرداخت های شعر و تئوری سبک ها با گونه هايی متنافر مواجه ايم اما در اختصاص ، و ويژگی و محصول اين نمونه ها به شاعران چندان با فضای معلومی روبرو نيستيم.
تغزل و گلايه
غزل استاد هويت و شخصيت ويژه و منحصر به فرد ندارد و با بسياری شعر و شاعران در يک نوع و دسته قرار می گيرند. در حالی که با بهره مندی از شور و حال و زيبايی غزل جديد و امروز است.
غزل اين مجموعه از سادگی و طراوت پرمايه است و اين خصلت بدور از معماواره گی های سپيد ـ که معتقدم برازنده ی غزل نيست ـ اتفاق می افتد. و به قول شاعر ، دريچه ای به دنيای ساده ی خود شاعر است. چنانکه در غزل (11) کتاب در واقع مانيفست شعری خود را سروده است ؛
«شعری متصنع که زبان دل من نيست/ از جنس کلامی است که جادوی سخن نيست/ با کهنگی واژه و تصوير و تخيل/ قصدش به جز از وسوسه خوانده شدن نيست/ شعری که اصيل است و صميمانه و سالم/ جای جدل مسخره ی نو و کهن نيست/ من شعر نمی دانمش آن نظم که حتی / يک مصرع آن ، تجربه ی شخصی من نيست/ بی حاصلی باطل اين دور تسلسل/ ديگر ـ به خدا ـ قابل توصيف شدن نيست/ پرواز جسورانه و جادويی «نيما»/ در فهم حقيرانه «يغما» و «سخن» نيست.»
فرم کار در غزل های استاد از نظر معنايی خطی نيست ، يک جور حلقوی است ، خاصيت کنترپوآن دارد ؛ بعبارتی ابيات پيگير معنای هم نمی شوند ؛ هر بيت خودش می جوشد و خلق معنا می کند و در نهايت هارمونی دارد. برای نمونه غزل (12)؛
«تو در باغ دل ، مثل گل جا گرفتی/ طراوت ز دستان دريا گرفتی/ دل ساده انديش و خوش باورم را/ به يک «شايد» و «کاش» و «اما» گرفتی/ قفس در قفس داشت صياد چشمت/ غزال دلم را چه زيبا گرفتی/ به ديوار مهر و وفا پشت کردی/ کمين ، پشت ديوار حاشا گرفتی/ به انکار امروز اصرار کردی/ سپس آرزو را ز فردا گرفتی/ به خود بودنم ، سخت مغرور بودم / و از من ، تو خود بودنم را گرفتی/ سرافکندگی سهمت از عاشقی شد/ سرت را برای چه بالا گرفتی!؟»
شاعر اهل آشنازدايی های سخت و تکنيک های دشوار شعر امروز نيست و در بجا آوردن فنون شاعری همه جا سادگی و ظرافت را لحاظ می کند. مثلاً واژه آرايی واژه گان متضاد در غزل (1) نظير؛ « زمين » و «آسمان» ، «ازل» و «محشر» ، «صبح» و «شام» ، «طلوع» و «غروب» ، «آشنايی» و «افتراق» ، «سلام» و «خداحافظ» نوعی مضمون پردازی متفاوت ايجاد کرده است.
کشفيات ساده و پرنغز در غزل های استاد وجود دارد اين کشفيات که بيشتر در حوزه ی معنا اتفاق افتاده اند در کنار زبان ساده ی اشعار اقبال بيشتری دارند زيرا برای مخاطب عمومی شعر هنوز کارکرد اساسی شعر تلطيف زندگی است. عباراتی نظير «يک کوفه بی وفايی» ، «ابرهای دلتنگی در مدار بارانند» و ... .
همچنين استفاده استاد از تلميح شکلی متفاوت از عاطفه را تصوير کرده است مانند تلميحی که از داستان يوسف در غزل (6) آمده است ؛ «هفت گاو لاغر قحطی هجوم آورده ، اما/ يوسف ما را برادرهای چون گرگش ، دريدند» که تلميح آن به صورتی ساده و بی اتفاق نيست بلکه در مصراع دوم از آن آشنا زدايی شده و اين فرصتی برای لذت است.
استفاده از استعاره های ساده ـ يا به قول استاد ؛ «استعاره های بی گناه» ـ سبب شده که غزل ها فوق العاده نباشند و عموماً با حرف دلی ساده از کنار شعر بگذرند. از اين دست می توانم غزل های (4) ، (5) ، (7) ، (9) ، (10) ، (12) و (14) را مثال بياورم.
در غزل امروز استفاده از رديف تازه و کم سابقه يک جور آشنازدايی است که نمونه آن تنها غزل (8) مجموعه با رديف «قلابی» است. همچنين استفاده از زبان محاوره در غزل امروز هنوز تازگی دارد که تنها غزل (15) نمونه آن در اين مجموعه است.
در مجموعه ی غزل های کتاب ؛ سه غزل (13) ، (16) و (17) را غزل های برتر مجموعه می دانم زيرا هم در زبان و هم در مضمون شکلی مدرن تر دارند. که در آنها هم مايه های غزل قديم و هم معنی و تصوير سورئال صورتی متفاوت از خيال خلاق استاد را نشان می دهند. برای نمونه به بيت زير از غزل (13) توجه کنيد: «امام و مستمع سمت شبستان چشم گرداندند/ و خون دف ، درون خاطری خشکيده پيدا شد» که مصراع نخست آن از عناصر قديمی مايه می گيرد اما مصراع دوم وهمی فوق العاده است!؟
در هوای ترانه
ترانه سرايی نوين از اوايل دهه پنجاه خورشيدی به عنوان عنصری پويا در زندگی سياسی ـ اجتماعی شهروند ايرانی حيات خود را آغاز می کند. و با شاعرانی چون شهيار قنبری ، ايرج جنتی عطايی ، اردلان سرفراز و چند نام ديگر در سال های نخست دهه پنجاه از قيد شعر کلاسيک فارسی رها شده و هويت تازه و مستقلی در ادبيات فارسی به خود می گيرد. اما با وقوع انقلاب 57 و در دهه شصت با تعطيل رسمی موسيقی پاپ ، ترانه نيز دچار رکود نسبی می شود. با اين وجود ترانه به حيات رنجور خود در داخل و خارج کشور ادامه داده تا سال های ميانی دهه هفتاد که مانند کوری بينايی ساليانش را بازيافته و امروز در راه خود ترانه های موفق آنهايی است که اجتماعی و عاشقانه اتفاق می افتند و بديهی است که ترانه ديگر جای حرف دل ساده و بی اتفاق نيست.
پس در مورد هر سه ترانه ای که در اين مجموعه آمده بطور يکسان می توان سخن گفت. زبان و ديگر مؤلفه های شعری آقای عبادی در ترانه هايش به حد بالای سادگی می رسند جوری که شعريت به سطح پايينی تنزل می کند. موضوع ترانه ها نيز چند عاشقانه ی تکراری و بی اتفاق است و بجز فضای نوستالژيک ـ که آنهم عمومی است ـ کمتر به ويژگی ممتازی برمی خوريم.
طرح
در شعر طرح علاوه بر کوتاهی که با حداقل کلمات و سطرها سروده می شود ، آنچه ويژگی شعر است کشف و ضربه ای بی سابقه است که برای مخاطب اتفاق محسوب می شود. شعر طرح استاد نيز بر منوال سادگی تمام است و هر چند از ظرافت بی بهره نيست اما هيچ گاه سطری از اشعار طرح مجموعه شگفتی و يکباره گی خلق نمی کند.
در طرح (1) : «پيراهن عريانی/ در ذهن پير درخت / خاطره ی تلخ تبر/ در غروبی زمستانی ست» پارادوکسی که در سطر اول آمده از نمونه های ظرافت است.
طرح (8) : «خورشيد/ ماننده پاره ای از دوزخ/ می تابد/ انگشت باد/ با خشونت و دلتنگی/ پيراهن پريشانی/ بر قامت نخلستان می بافد.» نمونه ی تصويرسازی خوب و سرشاری خيال شاعر است.
اما در اين کارها و باقی طرح ها ، از ضربه ای که گفتم خبری نيست و بعضاً در شعری مانند طرح (2) ؛ «سپيده دم/ عطش سفر را / در رگ های فرسوده جاده نمی ريزد/ وقتی حراميان / در پناه هر سنگ و بوته / کاروانی را در کمينند.» فضايی که تصوير می شود قديمی است و رنگ کهنه اش جوری است که مخاطب را حتی سمبليک هم جذب نمی کند.
با بال های نيما و سياه مشق سرودن
اشعار سپيد مجموعه محصول سال هايی است که شعر سپيد را عموماً با زبان شاملو می سروده اند ، شايد چاپ اين اشعار در سال های پيش می توانست توفيق بيشتری داشته باشد. اما معتقدم اين سال ها زبان مشخصه ی حياتی شعر است که بی آن شعر با هر اندازه از ذوق و لطافت درمانده می ماند.
زبان شاملو در کارهای سپيد استاد پيدايی فاحشی دارد و بالطبع دايره واژه گان نيز محدود شده است زيرا زبان ارکائيک شاملو به سبب فخری که در کلام دارد و خاصيت آرمان گرايی رمانتيک آن از يکسری واژه گان کليدی تشکيل شده که همان ها ارگانيک شعر را تشکيل می دهند. مثلاً در شعر «در آتش» واژه گان ؛ «آبگينه» ، «هنگام» ، «تورانيان» ، «سم ضربه» ، «دشنه» ، «دروغين» و ... زبان و دايره واژگان را جوری تدارک ديده که انگار با مضمونی از يک شعر دهه ی چهل شاملو مواجه ايم. يا در شعر ژورنال «مونيکا» هر چند حضور طنزگونه و عاطفی مونيکا در فضای جدی شعر می خواهد شکل متفاوتی از کار را تجربه کند اما نمونه همين دست نيز در کار شاملو فراوان است. چه اينکه در همين کار نيز به اين واژه گان برمی خوريم «مست» ، «لوند» ، «کرخت» ، «بازوان» ، «خرامان» ، «مستانه» و «خفقان».
شعر استاد فارغ از بازی های زبانی بيشتر تمثيلی است و نمودش در آن دست کارهايی است که در ديدن ، توصيف و روايت طبيعت آن هم به شکلی قديمی اصرار بسيار ورزيده است. مثلاً شعر «سرود روييدن» را می خوانم ؛ «در گوش سبزه زار/ نجوای نرم باد سحرگاهی / ـ آواز نوبهار ـ/ راز بزرگ رويش و زايش را/ می خواند./ گنجشک ها و چلچله های شاد/ آوازهای خود را/ در کوچه باغ های قديمی/ فرياد می کنند./ در گوشه و کنار/ «باد صبا» هنوز/ پيغام عاشقان جوان را/ با خويش می برد/ ـ باشد که عشق زنده بماند.ـ» شاعر در اين کار اصلاً در پی نوآوری و ابداع مدرن نيست و اين دشواری بزرگی است. زيرا فهميده ايم که شعر ديگر نه ادبيت فاخر کلام است و نه هم زيبا نويسی های ساده و صريح که شعر را از تأويل پذيری ـ که خاصيت شعر است ـ محروم می کند.
همچنين لحن خطابی در اشعاری از مجموعه نظير «پاسخ اقتراح«گلچرخ»» ، «شعر» ، «گيرم آن که ...» ، «مشت ها» و ... شعر را تک صدايی رقم زده و مؤلفه ی «پلی فونيک زبان» را نيز از خود دريغ کرده است.
جای جای در شعر اين مجموعه رگه هايی از قدرت شاعر به رخ کشيده می شود. حسآميزی سه سطر پايانی شعر «بوی تبر» که در آن تصاوير زيبايی هم خلق شده را می خوانم ؛ «تو گويی نفس های گرم سحر/به رگ های چون قير شب جا گرفت/ ... و در بيشه پيچيد بوی تبر» و يا شروع شعر «فرسودن» ؛ «از بهار/ چند شکوفه باقی بود» با بر هم خورن رابطه ی عادی ميان عدد و معدود ، خلق زيبايی شده است. همچنين در شعر «سارا» ؛ «با آواز ماهيگيران و/ رسيدن خرما/ زيبا شدی» با آشنازدايی و خلق معنا کار فوق العاده گی به خود گرفته و زيباست.
شعرهای ؛ «پايان فصول» ، «تاريک نيستم» ، «ميراث» و «عاشقانه» ، چهار شعر پايانی مجموعه هستند که از حيث زبان و فرم بکلی متفاوتند. بدليل نزديکی زبان اين شعرها به زبان گفتار امکانات تازه ای در اختيار شاعر قرار گرفته و در واقع هر چه را خيال می کرده شاعرانه ، بی ملاحظه و بی تکلف سروده است.
در پايان کلام خود استاد ـ هر چند خالی شکسته نفسی نيست ـ را از مقدمه کتاب می آورم :
«شايد بعضی از شعرهای اين مجموعه يک روزی ، حرفی برای گفتن داشتند ولی امروز ديگر «روزشان» نيست. خودم احساس می کنم مثل نقال پيری هستم که وسط کارتون «تام و جری» برای بچه ها قصه امير ارسلان و فرخ لقا سر هم می کند. احتمال اينکه کارش بگيرد خيلی کم است. اما خوب چاره ای هم نيست. اين شعرها بخش عمده ای از روزگار مثلاً شاعری اين حقير را در بر می گيرد و از آن گزيری ندارم. خيلی وسواس به خرج دادم و سبک سنگين و اين دست آن دست کردم ديدم بی فايده است ، «مرگ يه دفعه ، شيون يه دفعه». شايد نوعی تصفيه حساب با خود باشد يا حتی به تعبيری ، نوعی خودزنی فکری! هرچه هست همين است که پيش روی شماست. حالا چرا اينطور شد؟ بماند!»