تبليغاتX
آذرمـــــهــــــر

      گاهی وقت ها دلتنگی های بی شمارِ زندگی ، آدم رو به گوشه های تلخ و بی امید پرت می کند و این حکایتِ گاه و بی گاه زندگی من است. سرشار از ملال و بی حوصلگی گاه یک نظر بی نظربازی اینگونه سرخوشم می کند :

ليس کمثله          عشق تو

ليس کمثله          خاطر خسته ی من

که از رجم بوسه ها و نوازش ها

جانی به سلامتی و تباهی در خانه ی خمار دارم

در بی دستاری الحاد

شيخ بی شهود شرابم

بنده ی در به دری های قفا و قضای تو

تو يعنی هو

که عشق منی ـ يا هو! ـ

که پا پتی در تو می دوم تا مغرب تا مشرق

ـ خداوند مشرق ها و مغرب ها ـ

و زمين سرگيجه به دور خود/ به دور خورشيد/ به دور تو

کروی شده است

اللهم اعطنی نشان تو/ وفای تو/ جفای تو

همه ی تو در يک شب بارانی

که طوفانی با تو

باد و باران جهان شويم

«ياهو»ی من!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 12:55 توسط احسان بزرگی |