تبليغاتX
آذرمـــــهــــــر

 

 

 

 

 

 

 

 

استعاره های قدیمی

مرور مجموعه ی شعر «استعاره های بی گناه» سروده ی عباس عبادی

 

     ساده نيست که بی حيا به مرور نخستين مجموعه ی شعر استاد هميشه ام ـ عباس عبادی ـ بنشينم. اما آموزگاران و پدرانی از اين دست ، حاضر جوابی و درس پس دادن را می پسندند و دوستانه از تقصير من چشم می پوشند.

پس به اميد خطا بخشی و جرم پوشی استاد!

     آقای عبادی متعلق به دوره ای از شاعران معاصر است که شعر هم در تعدد  شاعران و هم در بسياری نحله ها به تکثر و تنوع پر ويران و آبادی خود رسيده است. چنان که در پرداخت های شعر و تئوری سبک ها با گونه هايی متنافر مواجه ايم اما در اختصاص ، و ويژگی و محصول اين نمونه ها به شاعران چندان با فضای معلومی روبرو نيستيم.

(برای خواندن همه ی مطلب روی ادامه ی مطلب کلیک کنید) 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 1:48 توسط احسان بزرگی |

 

سعدی امروز تحمل کن و فردای دگر

دو ساعت پند و موعظه و تهدید در بازداشت

 

     هر چه زندگی و زمان در وضع حاکم را از سر می گذرانم ، از بی نرم و هنجاری آن حيران تر می شوم. در وضعی که هم سنتی نيست و هم بسيار از نمونه ی جوامع مدرن بدور است ، قاعده و شيوه رفتار ، الگو و شکل معلومی ندارد.

     قهرمان ، که در جوامع سنتی با رفتار تند انقلابی در اعتراض به وضع موجود الگوی مبارزه و تغيير و بهبود را شکل می دهد در فضای کنونی جامعه ايران در رديف اوباش و اراذل قرار گرفته يا دست کم سر از راه تکفير و تشهيرِ جهل و خرافه پرستان عمومی در می آورد.

     از ديگر سو ، باز ، با مردم و جامعه ای مدرن سر و کارمان نيست تا بخواهی کلامی/ سطری/ شطری/ شعری به مثابه آيتی در آگاهی ايشان حرام کنی!

     کج دار مريز بودن هم آب به آسياب اين روند و هم آب به الک بهبودخواهی و تلاش برای تغيير وضع موجود است.

(برای خواندن همه ی مطلب روی ادامه ی مطلب کلیک کنید) 

         


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 0:18 توسط احسان بزرگی |

 

به تاريکی بختم

چند خط آفتاب باش!

که صد سال ديگر هم

تنهايی بغض آلود خواجه گان قجری 

                  در حرم سراهای بی چراغ جمعيت نمی شود.

قهوه بنوشيم!

لااقل يک خط در ميان

باد بوزد

به کرختی عمر شرجی ام.

ما گدايان خيل شهوتيم ؛

شب را عريان

و از قضا باباطاهر می شويم

که «عاشق گرگ گرسنه است

و اين هی هی چوپان در سر ما نمی رود»

سرِ ما اين سرما را نمی تابد

داغ عرق است.

گره هر چه مجنون به پيشانی ام افتاده

بختی که شهر به شهر کولی شده است

چه روزگار مفعولی!

اين پايتخت هرزه دام بلاست

از گيس بلند تو

که بريده باد!

اگر خدا در سينه بند توست

اين چشم ها هم بندیِ دام توست

نديدی!؟

آسمان ستاره هايش را

مساوی قسمت نکرد

سحر به خورشيد می روم

تا هم نسوزم

و کمی نور بياورم

چند خط «شايد»

«اما» و «اگر»

تا گره از پيشانی ام

                     ليلا شود.

 


برای استفاده بیشتر از فضاهای مجازی و بدلیلی که زندگیِ این روزها کمتر مجال و حوصله دیدار به ما می دهد مایلم با همه ی همسایه گان مجازی اشعار کوتاه ، طرح و هایکو  ـ از شاعران بزرگ و کوچک ـ را از طریق مسیج با هم مبادله کنیم. تا گاه و بی گاه تر و همیشه از شعر لذت ببریم.

این هم شماره من :     ۷ ۳ ۱ ۲ ۲ ۴ ۳ ۶ ۱ ۹ ۰

منتظرم!


 شرح : عکس مربوط به دیشبه. 

از راست ؛ رضا بایمانی - احسان الهی فر - احسان بزرگی -  محمد عرب زاده ـ  احمدبیرانوند - حبیب پرتاری .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 19:43  توسط احسان بزرگی  | 
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 22:14 توسط احسان بزرگی |

کلیسای قدیمی ارامنه ی اندیمشک تخریب شد!                                        


                                                                                         

عصا از کور محل دزديده ايم

با چراغ ايم گرد  شهری

که پرگار پريشان درد

دايره می کشد

حول سر هر گربه

                نور مهتابی است

شهر يک کليسا و هزار مسيح

پوست و استخوانی قديمی يک ديو و هزار دد

مرد مصلوب به کارش نمی آيد

غمگين شام آخر و

يهودايی

 که هزار مسيح را به جل جتا برده است

ما سنگ تر از اين حرف ها

بر تاج خارآذين فرود آمده ايم

و صليب را

که اشاره ای است به درد

از جغرافيای مغموم خود

                      دور می کنيم

از اين فاصله

دور سرم نور مهتابی است

نمی بينی!؟

که از چشم های صوفی تو

به قناعت افتاده ام.


اگر می خواهید از یک وهم خوب با جانمایه ای ژرف سرشار شوید ، اینجا را کلیک کنید و  داستان «سارا گاهی زن است گاهی مرد» را از دوست خوبم «حبیب پرتاری» بخوانید.


اداره ی مبارزه با فرهنگ و هنر دهلران 

 


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 12:47  توسط احسان بزرگی  | 
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 22:10 توسط احسان بزرگی |

نوروز خجسته باد!

و یک کار تازه :

جهانی را

تلخی دانايی ات کسل می کند

چه رختی از پری رويان اتفاقی

به عاريت گرفته ای ماه!؟

که پيشانی ات منظور تمام پلنگ های جهان شده است.

ما اتفاقاً در حجله ايم

و اين سطرها را لغزيده ايم

جوری که افشای هر بوسه

هزار کابوس و کسوف است

ما ناگهان کاشف سردآبهاييم

که هزار خمره مست آب انگورييم

ما تصادفاً در بوسه ايم

و روی خوب تو

هزار بار سال نو است

که نوشانوش دانايی ات

جهانی را برهنه می کند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 14:21  توسط احسان بزرگی  | 
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 21:58 توسط احسان بزرگی |

این هم یه کار قبلی برای بیست پنج سالگی ام و تقدیم به "زهرا امیرابراهیمی" :

بيست و پنج سالگی را

برداشته ام از سر راه

آورده ام به جهانی

که دورتادور ديوار وطنم

کسی هوس سيب گنديده نمی کند

دنيا را به چيزهای ديگر مانند کن!

عروسی که شما باشيد

دلم برايتان بی پرنده است

پر که نمی زند

هی از سر راه ابروکمان سر به هوا

                                  ـ سبد به دست ـ تور می زند

 

بيست و پنج سالگی را فيلم کرده اند

و مفسد فی الارض های بسياری

بايد طناب بازی کنند

زير درخت دار

جاذبه زمين سيب ندارد

 

کسی مرا هوس کند

و بيست و پنج سالگی ام را به گردن بگيرد.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 19:12  توسط احسان بزرگی  | 
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 21:56 توسط احسان بزرگی |


مطلب زیر را چند سال پیش نوشته ام که همان موقع در سایت مانیها منتشر شد. اما برای آوردنش در وبلاگ تردید داشتم چون مدتهاست با این زبان و نوع نگاه به مسائل فاصله گرفته ام. پس صرفاً برای آوردن مطلب در چنین روزی (سالروز فوت فروغ) آن را تقدیم می کنم :

 

شاعره ی گناه

     در اروپای قرون وسطی دانشمندانی نظير دکارت ، نيوتن ، کپرنيک و... هر يک با تحفه ای از شعور و خرد خود آگاهی و شکوفايی انسان را رونق بخشيدند چنانکه دکارت مطرح می کند ؛ چون فکر می کند وجود دارد ، نيوتن فيزيک افتادن سيب از درخت را کشف می کند و هرگونه ربط متافيزکی آنرا مهر ابطال می زند و سرانجام کپرنيک گريبان تورات را می چسبد و در کار گردش خورشيد بدور زمين ـ به حق ـ ترديد می افکند و بدين سان «عصر فروغ» را به مثابه حرکتی آگاه ساز در چنان خفقانی رقم می زنند. در ايران نيز به فاصله کمتر از صد سال پيش «عصر فروغ» ايرانی با صادق هدايت ، فروغ فرخزاد ، احمد شاملو و ... بدليل گمراهی و عدم همراهی توده به ناکامی آغاز می شود و در ادامه دستادست قدمايی چون زکريای رازی ، ابن مقفع ، ابن راوندی و ... تنها سنگ نبشته هايی از ايشان باقی می ماند که در نتيجه « ما همچنان دوره  می کنيم روز را و شب را/ هنوز را»1 زيرا پيام آنان که در شعر و نوشته شان خلاصه آمده را « که می شنود و تازه چه تفسير می کند؟»2

     «عصر فروغ» غربی را از آن دست همپای نوع ايرانی آن مثال می آورم که برای فردای شکوفايیِ جهان ، از ما بعنوان ملتی ديرسال توقع حضور می رود چنانکه رنه گروسه ـ شخصيت فرهنگی قرن حاضر ـ می گويد « اساسی ترين مسأله جهان امروز ما در آميختن شرق و غرب برای دستيابی به يک واقعيت جهانی بر مبنای يک تفاهم جهانی است ، و سرمشقی که فرهنگ ايران در همه تاريخ خود ارائه کرده است نمايانگر اين واقعيت است که چنين تفاهمی تحقق پذير است ، زيرا اين فرهنگ با نبوغ انديشه خويش خود به خود مظهر آميزش موزونی از شرق و غرب و ادغام اين هر دو در يک واحد جهانی است.»

(برای خواندن همه ی مطلب روی ادامه ی مطلب کلیک کنید) 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 21:43 توسط احسان بزرگی |

شعر زیر یک کار قبلی است ــ چون کار تازه ندارم ــ برای نظر و اعتنای همسایه ها :

 

از اين آفتابِ گيس بريده بپرسيد

که چند صحرا عاشق بوده ام؟

و چقدر خجالتی کلاه از سر ماه برداشته ام؟

 

"ايران" دوشيزه ای بود

که دختری فراری از آب درآمد

 

حالا هی باغچه را دلداری می دهم/ شهد گل ها را شراب می گيرم

و از عرق سگی سگ تر

تماميت ارضی ام را پارس می کنم

 

خاک توی سرم کرده اند

تا کاهگل بمانم

ديوارها را خشتی

از هر طرف ــ کج و راست ــ بالا آورده ام

بالا بياورم بهتر است

اين همه تاريخ و بدمستی

کار دست آدم می دهد

آخر گاو ما را برده اند هندوستان.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 13:50  توسط احسان بزرگی  | 
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 21:42 توسط احسان بزرگی |


اشراق نامه ی سپید

نگاهی به مجموعه ی «اشراق در بی شمسی» سروده ی احمد بيرانوند

     «اشراق در بی شمسی» نخستين مجموعه ی شعر «احمد بيرانوند» ـ که البته با او روی ديگر سکه هستم ـ پس از بسيار خواندنش پيش روی ام است. به دليل در هم تنيدگی بسيار «احمد بيرانوند» و شعرش بهتر است ابتدا معلوم کنم با چه شاعری طرف هستيم تا پيدا شود با چه شعری مواجه ايم.

     «احمد بيرانوند» دوستانه و بی شيله اهل متفاوت بودن عوام پسندانه است. نگاه کنيد ؛ کلاه چه گوارايی ، سبيل صفوی و زلف درويشی با زيبايی و نور ايمان که در چهره ی احمد است چه می کند! او از اومانيسم و تفکر چپ ، از فقاهت و زهد ، از صوفيگری و تجدد هر کدام به مقدار لازم خودش را رند تدارک ديده است. شايد عارف پست مدرن باشد.

    به همه ی اينها اضافه کنيد تسلط و احاطه ی «احمد بيرانوند» به نحله های شعر و کتابخوانی او را. و با اين معرفت شعر سپيد را با موسيقی بيرونی (عروضی) می سرايد بعبارتی کم اعتنا به ويژه گی عمده شعر سپيد که موسيقی درونی است. اما پليدی ذهن مخاطب انديش شاعر او را به اين فريب يا ابداع ترغيب می کند. زيرا بزعم شاعر ذائقه ی مخاطب عمومی هنوز توقع موسيقی ملموس تر و وزن را از شعر دارد و بعضاً نوشته با اين ويژگی را شعر می شناسد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 21:33 توسط احسان بزرگی |

                                      

                    عطر بهار نارنج و طعم لیمو

                     مروری بر مجموعه ی شعر «به من که رسیدی بپیچ»

                                       سروده ی «ارمغان بهداروند»

 

    «دستم بگرفت و پا به پا برد» و راه رفتن را مرهون آقای بهداروند هستم ، پس هر اندازه ی اين نوشتار گستاخی و احتمالاً آنتی تز شدن اينجانب است.

     معتقدم يک مجموعه ی شعر بايد مانند سرايش يک شعر به خودی اتفاق بيافتد پس همه کلنجار ذهنی من در مواجه با مجموعه ی «به من که رسيدی بپيچ» همين بوده که آيا در اين مجموعه به جايی رسيده ام که بپيچم ؟

     بر خلاف مجموعه ی «مخاطب ممنوع» ، آقای بهداروند در اين مجموعه از جريان عاشقانه ی حسی ـ اجتماعی فاصله گرفته و با رگه های اجتماعی و تاريخی بر اساس رئاليسم ، جهان بينی و حضور خود را محک می زند البته اضافه می کنم که شاعر پروا مدار و سر به زير خطوط قرمز را در شعرش لحاظ می کند. در مجموعه ی تازه ، شاعر بيشتر با زبان درگير شده و ويژگی پلی فونيک زبان در کارش نمود يافته است اما پرداختن به زبان رايج گفتار بدليلی که ؛ «شاعر فرزند زمان خود است و شعر با اين ويژگی زبانی يک سند تاريخی ــ فرهنگی خواهد بود» موجب نشده تا از ادبيت زبان چشم بپوشد پس به همان نسبتی که به گفتار ميل دارد بدنبال سهم ادبی شعر نيز بوده است.     


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 21:16 توسط احسان بزرگی |