سالی که اينگونه آغاز شد؛
زشتی شدم فروشی
کوچه های بی شرم شب را
تا به يک اشاره چشم
شيوه ديگر کنم
و شيون که ؛
«چه عاشق است که فرياد دردناکش نيست»
دلم بی چراغ است و
خيالم بی پرنده
چقدر گربه های جان
«نواله ناگزير را گردن کج می کنند!؟»
سقوطی ابدی است؛
صبحانه بی نان داغ و
پنجره به منظره ی سنگ
که جز رجم و فلسطين يادآوری نمی کند
اندوه زمستان است و تفاله های درد
که در کشاله ران به امتداد لذت نمی رساند
من هيچ بوسه ای را نبوسيده ام
و هميشه از سر تقصيرها پريده ام
با بال های بی پرندگی
سهم آسمانم را نپرسيده ام
و به آسودگی عصر حاضر
غمی به غم های اين خفتگان چند
افزوده ام.
سال نو مبارک

گاهی وقت ها دلتنگی های بی شمارِ زندگی ، آدم رو به گوشه های تلخ و بی امید پرت می کند و این حکایتِ گاه و بی گاه زندگی من است. سرشار از ملال و بی حوصلگی گاه یک نظر بی نظربازی اینگونه سرخوشم می کند :
ليس کمثله عشق تو
ليس کمثله خاطر خسته ی من
که از رجم بوسه ها و نوازش ها
جانی به سلامتی و تباهی در خانه ی خمار دارم
در بی دستاری الحاد
شيخ بی شهود شرابم
بنده ی در به دری های قفا و قضای تو
تو يعنی هو
که عشق منی ـ يا هو! ـ
که پا پتی در تو می دوم تا مغرب تا مشرق
ـ خداوند مشرق ها و مغرب ها ـ
و زمين سرگيجه به دور خود/ به دور خورشيد/ به دور تو
کروی شده است
اللهم اعطنی نشان تو/ وفای تو/ جفای تو
همه ی تو در يک شب بارانی
که طوفانی با تو
باد و باران جهان شويم
«ياهو»ی من!
دشواری خنده بود و
پنجره های مسدود
ــ شکلی که هر لحظه ابری و مه گرفته است ــ
در بوسه هايی شرقی تر از قونيه
سبز و سکوت اين زفاف را
باله برقص/ صوفيانه / بربط زن
که راه راه ابريشمی پيراهنت را
از دوردست های چين و ماچين
تا پنبه رشته های البرز
از کفم ربوده اند
در کفم صاعقه بود
رعدی که امکان تماشا را
باران گرفته بود
تمام حضور و رنگين کمان سياه شد
مگر دلالت اين خواب ها
حرفی از کبوتران آشتی باشد
چکامه ای برای چاه زنخدان شما/ يا ليموهای ترش افتاده باغچه تان
وقتی قاصدک از دوش گلم افتاد
گهواره جنبان بهانه های خوشبختی شدم
و «مرگ» نام دختری شد
که بی اجازه ، باغ و بهار برويم گشود
«روئينه تنی
که راز مرگش
اندوه عشق و غم تنهايی بود»*
در آن قاب کهنه تنهاست
حضوری که شست و شو را فرياد می کند
در اين دقائق حيران شماست
و ترانه خوان غربت خويش
با درود به معشوق های رفته
امضاء.
* شاملو
مطلب زیرا از نوشته های چند سال پیش من است که بنا داشتم در روز بزرگداشت حافظ آن را در وبلاگ بیاورم اما به سبب برخی دشواری ها و پیشامدها اینک با تأخير آن را به همسایگان مجازی ام پیشکش می کنم ؛
حافظِ راز
راز حافظ بعد از اين ناگفته ماند
ای دريغا رازداران ياد باد
بيستم مهر ماه ، روز بزرگداشت خواجه شمس الدين محمد حافظ شيرازي است . همين جمله را كه تمام مي كنم حرف شاملوي بزرگ به ذهنم متبادر مي شود كه : « از حافظ نبايد تجليل كرد ، از حافظ فقط بايد خجالت كشيد.» پس اين متن گزارشِ دريافت و شناختی است از حافظ پيرامونِ معمای انديشه و رفتار او.
گام به گام چشم های گبری ام
گر گرفته بود
در افتان و خیزانِ پشتی
به گرمی حجم کروی خورشید.
از دستی به شانه های باد و بید
شکل فاصله و لرزیدنم.
این از نشانه های کودکی است
که هلو را سبزه می خواهم
و در افسانه ها هر شب
با الهه ای از روم یا یونان
به خورشید خواب پناه می برم
تا بوسه ها را مرئی تر دزدیده باشم
و به هنگام تر در این هنگامه پیچیده باشم
کسی که از نداهای فرزانگی آسمان
بی بال پریدن آموخته است
پیامبری با معجزه ی لب شیرین دهنان.
این پست مطلب ـ به احترام همسایه های مجازی ام و به سبب تأخیر پیش آمده ـ فقط برای به روز شدن بوده و فاقد هر گونه ... .
دل رميده ی ما
رام هوس های زنی لکاته است
از جهانی که پير است و بی بنياد
تا قمر
که ماهی عربی است
مردی با سبيل چنگيزی می خواهد.
ما گرز به دست پاسبان حرم دل شديم
و وطن علاقه ای گم بود
در مرزهای خاطره و خيانت
که دسته دسته به کاهدان زديم
و مست از سر بازار گذشتيم
گوشه گوشه
پاره گی وطن را ریاضت کشیدیم
و نشد که سيب را به مثابه ی قلب
از عواطف خود سرشارکنيم
گاز زديم
و سمت چپ سينه
استعاره ای الحادی شد
که سرها را به بازی گرفت
حالا اين سوی جهان
تمام فصل ها پاييز است
و لکاته دست از طرب نمی دارد.


استعاره های قدیمی
مرور مجموعه ی شعر «استعاره های بی گناه» سروده ی عباس عبادی
ساده نيست که بی حيا به مرور نخستين مجموعه ی شعر استاد هميشه ام ـ عباس عبادی ـ بنشينم. اما آموزگاران و پدرانی از اين دست ، حاضر جوابی و درس پس دادن را می پسندند و دوستانه از تقصير من چشم می پوشند.
پس به اميد خطا بخشی و جرم پوشی استاد!
آقای عبادی متعلق به دوره ای از شاعران معاصر است که شعر هم در تعدد شاعران و هم در بسياری نحله ها به تکثر و تنوع پر ويران و آبادی خود رسيده است. چنان که در پرداخت های شعر و تئوری سبک ها با گونه هايی متنافر مواجه ايم اما در اختصاص ، و ويژگی و محصول اين نمونه ها به شاعران چندان با فضای معلومی روبرو نيستيم.
سعدی امروز تحمل کن و فردای دگر
دو ساعت پند و موعظه و تهدید در بازداشت
هر چه زندگی و زمان در وضع حاکم را از سر می گذرانم ، از بی نرم و هنجاری آن حيران تر می شوم. در وضعی که هم سنتی نيست و هم بسيار از نمونه ی جوامع مدرن بدور است ، قاعده و شيوه رفتار ، الگو و شکل معلومی ندارد.
قهرمان ، که در جوامع سنتی با رفتار تند انقلابی در اعتراض به وضع موجود الگوی مبارزه و تغيير و بهبود را شکل می دهد در فضای کنونی جامعه ايران در رديف اوباش و اراذل قرار گرفته يا دست کم سر از راه تکفير و تشهيرِ جهل و خرافه پرستان عمومی در می آورد.
از ديگر سو ، باز ، با مردم و جامعه ای مدرن سر و کارمان نيست تا بخواهی کلامی/ سطری/ شطری/ شعری به مثابه آيتی در آگاهی ايشان حرام کنی!
کج دار مريز بودن هم آب به آسياب اين روند و هم آب به الک بهبودخواهی و تلاش برای تغيير وضع موجود است.